Tuesday, January 10, 2017

آخر و عاقبت بخشي از نيروهاي سياسي ايراني در آخرين نوشته فرخ نگهدار

توضيح از علي رضا اردبيلي: اگر تز شما، بر اين اساس استوار شده كه يك رژيم جور هميشه در برابر خود، جنبشهاي مقاومت و منتقدين دروني و بيروني فعال و مطرحي دارد و در گام بعدي وقتي نتوانستيد چنين جنبشها و منتقدين واقعي را هميشه و همه جا رصد كنيد، دچار موقعيت امروزي بخش مهمي از اوپوزيسيون ايراني خواهيد شد.

شما مجبور خواهيد شد جاي خالي اين منتقدين و جنبشهاي اعتراضي را با آرزوها و ادعاها و نسبتهاي ناروا و بي اساس خودتان پر كنيد. در اين صورت، جنبش اعتراض به نتايج انتخابات 1388 در ذهن شما از آنچه بود بزرگتر خواهد بود و شعار "نه غزه نه لبنان..." در آن جنبش را هم مقبول خواهيد يافت. دري نجف آبادي، مصطفي پورمحمدي، علي اكبر هاشمي رفسنجاني، محمد ري شهري و امثالهم به قهرمانان اعتدال و عقلانيت در دنياي وهمي شما مبدل خواهد شد. شما حتي اگر كمونيست باشيد و نام شما بهزاد كريمي يا محمد رضا شالگوني باشد، از جنبشي با شعار "نژاد ما آرياست...."، دفاع خواهيد كرد و به روزي خواهيد افتاد كه مثل فريبرز رئيس دانا و بسياري از قماش وي، از جنايات بيشمار رژيم اسد بنام جنبش ضد امپريالسيتي منطقه دفاع كنيد يا مثل محمود دولت آبادي از بزرگترين تروريست منطقه و معمار و مجري جنگهاي نيابتي و جنايات جنگي در منطقه، دفاع بكنيد.
خيلي هم كه از مرحله پرت باشيد و طوق لعنت ابدي دفاع از يك رژيم توتاليتر را بر گردن گرفته باشد، نام شما هم فرخ نگهدار باشد ممكن است سرنوشت بدتري بيابيد مثلا بيايد و علي اكبر هاشمي بهرماني رفسنجاني را مدير پروژه "هم‌زیست‌کردن ايران با جهان مدرن" بناميد و در وصف او مديحه نامه اي مثل سند زير بنويسيد.  سند زير در معرفي نوعي از "اوپوزيسيون" و پايان حزن آور بخشي از كمونيستهاي ايراني در باطلاق دفاع از يك نظام فقاهتي، به تنهايي حاوي درسهاي زيادي براي آيندگان است. (پايان توضيح)
فرخ نگهدار:  شاگرد زرنگ انقلاب
ساعاتی پیش آیت‌الله هاشمی رفسنجانی ۸۲ سال زندگی و تلاش را بدرود گفت. خبر بس تلخ بود، برای آن گروه از ایرانیان که خود بهمن انقلاب بهمن را به حرکت آورده و خود به نوبت با پس‌لرزه ها یا سیلاب های آن در آویخته اند. رفتن هاشمی خبری تلخ بود برای آنان که در این ویرانه‌ دنیای هراس‌زده، به تدبیرها و تجربه‌های خیرخواهان ایران چشم دارند تا مبادا باز کشور را به غرقابه‌های تازه درغلتد.
هاشمی از معدود رهبران جمهوری اسلامی بود که، بدون پرورش در خارج یا تحصیلات آکادمیک، برخلاف هم نسلی‌های خود، ظرفیت آن‌را یافت که برای تطبیق نظام با نیازهای زندگی امروزین، و یا برای هم‌زیست‌کردن آن با جهان مدرن آستین بالا زند. به‌راستی هیچ‌کس به اندازه رفسنجانی در بیرون‌کشیدن جمهوری اسلامی از هیمه‌های به‌جامانده از انقلاب و جنگ مدبر نبود. باور بسیاری از مریدانش این است که اگر دوران رفسنجانی نبود، جمهوری اسلامی یا چون رژیم اسد سرنوشت‌اش به حمایت شرق گره می‌خورد، یا چون رژیم شاه حیات‌اش به حمایت غرب بسته می‌شد، یا با طناب نادانی صدام و قذافی به ته چاه رفته بود و یا اگر هم می‌ماند با ونزوئلا و زیمبابوه هم‌طرازی می‌کرد.
با این همه، رفتار هاشمی با انقلاب بی‌نصیب از نقد نیست. اما نقد هاشمی به خودباوری و بی‌اتکالی او یا شبهه در ایران‌دوستی او نیست. نقد هاشمی این نیست که او بوی مردم‌اش را نمی‌شنید و سمت تحول را نمی‌دید. با تدبیر او، و با اعتماد اکثریت مردم به او بود، که ایران پس از آیت الله خمینی، به سوی صلح و سازندگی و ثبات ره یافت.
نقد رفتار او به کم‌اعتنایی‌اش به اهمیت حفظ اعتماد زحمت‌کشان و روشنفکران در یکی از حساس‌ترین برهه‌های تاریخ معاصر کشور است. هاشمی در میانه دهه ۶۰ به جایگاه محافظه‌کاران در جمهوری اسلامی پر بها داد (یا تن داد) و بخش مردم‌گرای نظام را به حاشیه راند. هاشمی رفسنجانی در دهه ۶۰، به خطا، نور چشم کسانی شد که آزادی سیاسی را خطری برای کشور تلقی کردند و راه‌گشای فرادستی امنیتی‌ها بر سرنوشت کشور، و نه فقط دگراندیشان، شد.
و این خطا زمانی شکست‌آفرین شد که به حاشیه رانده‌شدگان هم به خطا بر ظرفیت‌های لولاگر او خط بطلان کشیدند و او را تماما علیه خود پنداشتند. و از بد روزگار هر دو طرف فقط زمانی بعد از ۸۴ درس گرفتند و هم‌نشینی کردند که احیای قدرت صد برابر دشوارتر بود. حالا هاشمی خاری شده بود خلیده در چشم همان نورچشمی‌های دیروز.
هم از این‌روی، رفتن هاشمی تسلی خاطر است برای شاگردان تنبل انقلاب بهمن. برای آنان که، برخلاف هاشمی، از گذشت روزگار نیاموختند؛ آنانی که دیروز مثل هاشمی، با فتح خرمشهر، هوای کربلا و قدس کردند. ولی برخلاف او، بعدها بی‌اعتنا به دام‌گستری‌ها، باز پای کشور را به معرکه‌های مین‌گذاری شده کشاندند. و یا برخلاف هاشمی در رویدادهای ۸۸ اهمیت رای مردم و اعتماد مردم را ندیدند و با نیمی از جامعه به مقابله برخاستند.
و سوال بزرگ تاریخ هنوز این است که اگر جایگاهی که هاشمی برای جناح‌های چپ و راست در جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ قائل شد، وضعیت عکس داشت آیا باز هم عبور کشور از آن همه مصیبت در دهه ۶۰، مثل کشتار بی‌دریغ هزاران زندانی سیاسی و افتادن مهار حکومت به دست اقتدار گرایان، امری مقدر بود؟ اگر نگاه هاشمی در برهه ۶۷ و ۶۸ همان نگاه هاشمی در برهه ۸۸ و ۸۹ بود، آیا باز هم روح کشور از کشتارها و تحریم‌ها و خودکامگی تا این حد زجر می‌دید؟
اما ورای همه فراز و نشیب‌ها، کارنامه هاشمی آئینه عبرت است برای همه کسانی که در غرقابه‌ها و پیچیدگی مفرط اوضاع سیاسی گرفتار می‌آیند، اما از اسب نمی‌افتند که زیر سم ستوران له نشوند؛ کسانی که از خود چیزی بیش از آویختن لوح قربانی بر سینه خویش انتظار دارند؛ کسانی که عزم دارند نه فقط مثل قربانیان سربلند به پایانه راه ره یابند، بلکه در برون بُرد کشور از غرقابه‌ها سهمی شایسته جایگاه خویش بر عهده گیرند. هاشمی جانی از همین جنس بود، جانی تنومند بود، از جنس ایران و در مسیر زمان.
برایم یقین است که وجدان آیت‌الله هاشمی رفسنجانی به هنگام آخرین بازدم‌ها، وجدانی ناآرام و خوف‌زده نبوده است. زیرا برای او یقین بوده است که قاطبه مردم کشورش، که او آن‌ها را در این ۸۲ سال هرگز تنها نگذاشت، هاشمی رفسنجانی را در پایان کار یار و مددکار خود برای عبور از گردنه‌های سخت خواهند شناخت.
همراه و همزبان با میلیون‌ها شهروند کشورم، فقدان آقای هاشمی را به خانواده محترم تسلیت گفته برای ایشان آرزوی صبر دارم

No comments: