Thursday, October 3, 2013

نقدی بر مقاله نوشین احمدی خراسانی درباره زنان غیرفارس

ژاله تبریزی

 چندی پیش مقاله ای تحت عنوان «جنبش های قومیتی و مطالبات زنان»[1] به قلم نوشین احمدی خراسانی در سایت «مدرسه فمینیستی» چاپ شد که خانم خراسانی می خواهد در آن مقاله رابطه فعالین زنان مرکز گرا را با فعالین زنان غیر فارس تبیین و فرموله کند که کاری است ضروری و باید از خانم احمدی خراسانی تشکر کرد که شجاعت بخرج داده و گفتگو درباره یکی از مهمترین مسائل اجتماعی را شروع کرده است اما متاسفانه در مقاله ایشان از ادبیات و اصطلاحاتی استفاده شده است که اصل مساله را تحت الشعاع قرار می دهند.

 گفتنی است که رشد جنبش های ملی درایران  در دهه های اخیر که ناشی از گسترش شهر نشینی و بالا رفتن آگاهی ملی از یک طرف و تشدید ستم ملی توسط حکومت مرکزی از طرف دیگر است بسیاری از گروههای مرکزگرا را که خیال می کردند همه چیزاز تهران هدایت خواهد شد، نگران ساخته بویژه که جداشدن غیر فارس ها از تشکل های سراسری وایجاد تشکل های مستقل ملی بعضی ها را عصبانی کرده وبه چاره اندیشی واداشته است.
 من با همه ارزش واحترامی که به فعالین زنان داخل کشور دارم و با درک شرایط سختی که فعالین جنبش های اجتماعی در داخل کشور دارند وهمچنین با توجه به تاثیری که نوشته خانم نوشین احمدی خراسانی می تواند روی افراد بی خبر از موضوع داشته باشد یادآوری چند نکته مهم درباره مقاله ایشان را ضروری می دانم تااشکالات مواضع خانم خراسانی هم برای خودشان و هم برای دیگران آشکار شود و درصورت تمایل به بازبینی نظریات خود بپردازند.

 روشن است که خانم احمدی خراسانی حق دارد هر طور که دلش بخواهد فکر کند و اظهارنظر نماید و من البته با حرفی که ایشان می زنند مخالفم اما بقول ولتر تا پای جان ایستاده ام که ایشان بتوانند حرف خود را بزنند ولی خشونت کلامی در تمام جملات نوشته اش موج می زند که قومیت نامیدن ملل غیر فارس ساکن درایران وخرده فرهنگ گفتن به فرهنگ ملی آنان، جدائی طلب خطاب کردن به استقلال طلبان ملی، عدم تحمل اندیشه های دیگر و زیر پا گذاشتن پرنسیپ های دموکراسی با بکار بردن کلمات تحقیرآمیز نمونه هائی از خشونت کلامی ایشان است.

 نداشتن تولرانس و درک نادرست از دموکراسی و آزادی عقیده و رواج خشونت که مصداق بارز آن تحقیرغیر فارس ها باساختن جوک های توهین آمیز می باشد، در ایران چنان رایج شده است که حتی مدعیان آزادیخواهی و برابری طلبی  نیز وقتی به مهمترین گسل اجتماعی ایران یعنی گسل مرکز و پیرامون و افزایش نیروی گریز از مرکز برخورد می کنند متاسفانه تا حد یک مدافع آپارتاید سقوط می کنند و از تمامیت ارضی و زبان فارسی تابو می سازند و باین ترتیب حقوق ملی و حقوق فرهنگی غیر فارس ها را انکار می نمایند. نباید از یاد برد که در دوران ما دولتهای توتالیتر با کنترل کامل رسانه ها عملا فرهنگ جامعه را کنترل و هدایت می کنند و آنگونه که برای بقای حاکمیت خود مفید تشخیص می دهند فرهنگ سازی کرده واز طریق سیستم آموزشی، فرهنگ عدم تحمل مخالف را به جامعه تلقین می کنند و چنین است که این دولت ها  کشورشان را اداره نمی کنند بلکه آنرا کنترل می کنند.

خانم نوشین احمدی خراسانی پیشگامی زنان غیر فارس را درمبارزه برای برابر حقوقی زنان با مردان بعنوان یک واقعیت می پذیرند و می خواهند ازاین پتانسیل واقعی برای ارتقاء جنبش زنان مرکز گرا (که ایشان آنرا جنبش زنان ایران می نامند) استفاده بکنند ولی بین آنان تمایز قا ئل می شوند و  درنظر نمی گیرند که درزندگی روزمره یک زن غیر فارس هویت جنسیتی با هویت ملی برهم منطبق شده است و زنان مبارز غیرفارس نمی توانند یکی از این دو هویت را فدای دیگری بکنند. برای من آذربایجانی که با معیارهای جهانی دموکراسی از نزدیک آشنا هستم و منشور جهانی حقوق بشر را مبنای فعالیت مدنی خود قرارداده ام دفاع ازهویت ملی ام همراه با دفاع از برابری و دموکراسی مهمترین انگیزهای مبارزاتی ام  می باشند و من تنها نیستم. بدینجهت تازمانی که زنان مرکزگرا هویت ملی زنان غیر فارس را برسمیت نشناسند نمی توانند آنان را تنها با طرح مسائل جنسیتی شان به جنبش زنان مرگز گرا نزدیک کنند.
در جنبش زنان طی دهه ها زنان غیرفارس در میان زنان مرکز گرا مستحیل و هویت باخته بودند و مطلقا به خواسته های فرهنگی و ملی آنان توجه نمی شد. در جلسات و گردهمائی های زنان از ستم ملی، از ستم فرهنگی و اقتصادی و سرکوبی در مناطق غیرفارس و از عقب نگاهداشتن برنامه ریزی شده ملل غیر فارس نه تنها صحبت نمی شد بلکه طرح این مسائل را تضعیف جنبش سراسری و بخطر انداختن تمامیت ارضی تلقی می کردند.
در این جلسات از قتل های ناموسی در خوزستان، خودسوزی زنان درکردستان، از سنگسار زنان در آذربایجان و... صحبت می شد بدون اینکه به تبعیض اقتصادی و فرهنگی در آن مناطق پرداخته شود و توضیح داده شود که عقب ماندگی مناطق ملی ناشی از سیاستی است که از نظر جامعه شناسی «استعمار داخلی» نامیده می شود. از کودکان خیابانی و ترک تحصیل کودکان بحث می شد بدون اشاره به هویت اتنیک این کودکان که عموما کودکان خانواده های مهاجر از مناطق غیرفارس به تهران هستند و الی آخر تا اینکه بخشی از زنان غیر فارس به این نتیجه رسیدند که باید مسائل خود را در دفاع از زبان مادری خود و از موضع هویت ملی خودشان پیگیری بکنند واین مستلزم فاصله گرفتن از مرکزگرا ها بود. خانم احمدی خراسانی در جستجوی راههای ارتباطی با آنهاست اما ظاهرا در محیطی که خانم خراسانی فعالیت دارند اوضاع خیلی آشفته است و شبح جدائی و جدائی طلب بالای سر همه پرواز می کند زیرا خانم خراسانی مجبور شده زنان مرکزگرا را که آنان را «غیر قومیتی» می نامند، نصیحت بکنند که به زنان «قومیتی» نزدیک بشوند و بین جدائی طلب ها و برابری خواهان فرق بگذارند و همه را با چوب جدائی طلبی نرانند.
سیاستی را که خانم احمدی خراسانی دررابطه با زنان غیر فارس به همفکرانش توصیه می کند تازگی ندارد. این خط فکری از سیاست شکست خورده گروههای سیاسی سراسری بعاریت گرفته شده است. این گروهها «کمیسیون مساله ملی» تشکیل می دهند که در اصل نه برای حل مساله ملی و برابر حقوق کردن غیر فارس ها با فارس ها بلکه دقیقا برای استفاده از نارضایتی های موجود در میان ملل غیر فارس و کانالیزه کردن آن نارضایتی ها در خدمت حکومت مرکزی وتلویحا فارس می باشد. البته بجای کلمه فارس از کلمه ایران استفاده می کنند زیرا بطور طبیعی فارس رابرابر با ایران می دانند.

برابر دانستن ایران با فارس چنان عادی شده است که سالهاست فریاد تاجیک ها و افغانها را بلند کرده که چرا ایرانیان شعرای فارسی گوی را ایرانی می نامند.

 در اینجا مشکلی که مرکز گرا ها دارند به تعریف ایران وایرانیت بر می گردد. کشوری که از سال 1936 به بعد رسما در دنیاایران نام گرفته باقی مانده امپراطوری صفوی است وعلیرغم اینکه کشورهای متعددی از شمال و جنوب وشرق و غرب این امپراطوری جداشده اند اما ساختار امپراطوری آن همچنان باقی مانده است و می دانیم که همه امپراطوری ها از ملت های مختلف تشکیل می شوند. با روی کارآمدن رضا شاه درسال 1925 بخاطر منافعی که جهان خواران آنروز داشتند همین باقی مانده امپراطوری صفوی، دولت - ملت جدید نامیده شد و با رسمی شدن زبان فارسی، زبان اکثریت ساکنان این جغرافیا قدغن و مورد ستم واقع گردید. ازآن تاریخ ممالک محروسه قبلی به ایران آریائی تبدیل گردید و پان ایرانیسم بعنوان ایدئولوژی این دولت – ملت برگزیده شد و سیستم آموزشی وسیله رواج آن ایدئولوژی گردید بطوری که هر دانش آموزی اگرمطالعاتی غیرازمتون درسی نداشته باشد، با گرفتن دیپلم متوسطه ذهنیت پان ایرانیستی پیدا می کند، امری که همه شاهد آن هستیم.
این دولت – ملت سازی مصنوعی ازبقایای یک امپراطوری نتوانست یک هویت واقعی برای ایران وایرانی تولید کند و حفظ این دولت – ملت تا به امروز تنها با زورسرنیزه وسرکوب غیر فارس ها عملی شده است.
 پان ایرانیسم که ایدئولوژی رژیم قبلی بود هرگز از دایره فارس ستایان و آسیمیله شده ها در فرهنگ فارسی فراتر نرفت و پس از انقلاب مشکل دوچندان گردید. کافی است پا را از ایران بیرون بگذارید تا ببینید که ایرانیان خود را چطور معرفی می کنند: عده ای خود را «پرس» معرفی می کنند، آذربایجانی ها خود را ترک آذربایجانی، کردها خودشان را کرد، عربها خود را عرب، بلوچ ها خود را بلوچ و ترکمن ها خودرا ترکمن معرفی می کنند.
خانم نوشین احمدی خراسانی متوجه این بحران هویت و درهم گوئی ناشی ازآن نیست بدینجهت زنان را به قومیتی وغیر قومیتی تقسیم می کند ولی توضیح نمی دهد چرا هشت میلیون نفر آذربایجانی درشمال رودخانه ارس بعنوان «ملت» برسمیت شناخته می شوند و عضو رسمی سازمان ملل متحد هستند ولی سی میلیون نفرازهمین آذربایجانی ها درجنوب رودخانه ارس با همان زبان، تاریخ وفرهنگ « قوم» خطاب می شوند؟
 حکومتکران آگاهانه از اصطلاح «قوم» درباره ملل غیر فارس ساکن در ایران استفاده می کنند زیرا اگر ازکلمه «ملت» استفاده بکنند باید «حق تعیین سرنوشت ملل بدست خودشان» را که از اصول حقوق بین الملل است برسمیت بشناسند و چون حاضر نیستند این حق طبیعی را برسمیت بشناسند لذا کلمه تحقیر آمیز «قوم» را بکار می برند که زندگی ماقبل شهرنشینی را تداعی می کند و توضیح نمی دهند که در کجای دنیا قوم سی میلیون نفری وجود دارد و چرا آذربایجانی ها که از قرن نوزدهم تجدد و سیستم آموزشی مدرن رابه ایران آورده اند اکنون از تحصیل بزبان مادری خود محروم هستند و در قرن بیست یکم «قوم» نامیده می شوند؟
جوهر کلام خانم نوشین احمدی خراسانی درمقاله اش بصورت جملات زیر بیان می شود:
 «...اما مسئله ای که در این میان وجود دارد آن است که جنبش برابری خواهانه زنان در ایران معاصر، علاوه بر جنبش های برابری خواهانه و مدنی قومیتی، زبانی و... با نوع دیگری ازجنبش قومیتی روبروست که خود را در چارچوب «جدائی طلبی» تعریف می کنند. طبعاَ هدفی که جنبش های جدایی طلبانه قومیتی، اعلام کرده اند معطوف به «برابری و تبعیض زدایی از قانون» نیست بلکه خواهان برپایی و تشکیل کشور دیگری حول قومیت واحد هستند. بی شک این نوع جنبش های جدایی طلب قومیتی در نهایت نمی توانند فصل مشترکی با جنبش برابری خواهانه زنان بیایند و از همین رو جنبش زنان در ایران ناگزیر است که میان دورویکرد «جدایی طلبانه» و« برابری خواهانه» قومیتی (که درسال های اخیر در میان اقلیت های مذهبی و قومیتی هم به شدت فعال شده) تمایز قائل شود و هم پیمانان خود را در میان جنبش های قومیتی زنان که قائل به برابری هستند شناسایی کند. اما متأسفانه گاه می بینیم که بخشی از فعالان جنبش زنان، هیچ تفاوتی میان این دو رویکرد قائل نمی شوند و بسیار پیش می آید که همه این جنبش ها را به یک چوب می رانند: با چوب «جدایی طلبی». روشن است که حاصل این نگاه تعمیم گرا و غیرمسئولانه چیزی نیست به جزناتوانی در ایجاد ارتباط با حرکت های حق خواهانه ی اقوام ایرانی، و بد فهمی از ماهیت جامعه چند فرهنگی ایران....»
متأسفانه خانم احمدی خراسانی در پاراگرافی که نقل شد درنقش یک رهبر حزبی ظاهر می شود و نه درنقش فعال برابر حقوقی زنان و با طرد زنانی که آنان را جدائی طلب می نامد عملا زنان را به خودی وغیر خودی تقسیم می کند و در پی ارتباط وجذب زنانی است که اندیشه سیاسی مشابه خانم خراسانی دارند یعنی نوعی عضوگیری حزبی  و ایدئولوژیک واین نقض آشکاراصول و معیارهای تشکل های مدنی است که داشتن دیدگاه سیاسی مستقل راحق هرفرد وجزئی از حقوق انسانی واولیه افراد میداند. مقصود  من در اینجا دفاع از این یا آن تفکر نیست بلکه نشان دادن تفکر طرد گرائی است که حقیقت را درانحصار خود می داند و مثل احزاب سیاسی، سیاست اتحاد و ائتلاف مشروط تعیین می کند.  اشکالات متدیک جدی نیز درمقاله خانم نوشین احمدی خراسانی وجود دارد مثلا خانم خراسانی زنان غیر فارس را به جدائی طلب و برابری خواه تقسیم می کند و جدائی طلب ها را طرد می کند. این نوع برخورد مکانیکی وساده کردن مساله به دورانداختن بچه با آب تشتی که بچه در آن شسته شده است شباهت دارد زیرا با این متد نه تنها نمی توان نیرو جذب کرد بلکه ارتباطات اندک موجود زنان فارس با زنان غیر فارس نیز که طیف گسترده ای را تشکیل می دهند  قطع می شود.
 
 
زنان غیر فارس دارای گرایشات سیاسی وایئولوک متعددی هستند و درعین حال همگی معتقد به فعالیت مدنی و دموکراتیک می باشند این زنان ضمن مبارزه برای برابرحقوقی زنان با مردان، برای حل مساله ملی راه حل های بسیار متفاوتی را مطرح می کنند. بطور خلاصه می توان گفت کلیه زنانی که به شکلی برای حقوق ملی و یا بخشی از حقوق ملی خود مبارزه می کنند «زنان هویت طلب» نامیده می شوند درمیان هویت طلبان اعم از زن یا مرد کسانی هستند که معتقدند اگر اصول 15، 19 و 48 قانون اساسی فعلی بدرستی اجرا شود مساله ملی در ایران حل می شود. عده ای هستند که صرفا روی مساله زبان و فرهنگ تاکید دارند و معتقدند اگرآموزش به زبان مادری انجام بگیرد مسائل حل می گردد اما اکثریت کسانی که صاحب نظر درمساله ملی هستند معتقدند که مساله ملی تنها با بدست آوردن «حق تعیین سرنوشت ملی» قابل حل است و حتی دموکراسی نیز قادر نیست مساله ملی را حل کند زیرا اگر دموکراسی مساله ملی راحل می کرد می بایست مساله ایرلند را در بریتانیا، که زادگاه دموکراسی است، حل بکند و یا دموکراسی فرانسه نتوانسته است مساله ملی کرس را حل کند و نمونه های دیگری از این نوع در کشورهای اروپائی زیاد است.
 باید دانست که موضوع مساله ملی، رهائی (امانسیپاسیون) است و نه دموکراسی و کسانی که می گویند باید دموکراسی برقرار شود تا مساله ملی حل گردد موضوع را وارونه مطرح می کنند زیرا ملت سازی و دولت سازی مقدم برایجاد سیتم حکومتی دموکراتیک است و بدون حل مساله ملی نمی توان ازدموکراسی درکشورهای کثیرالملله حرف زد. حل مساله ملی مقدمه دموکراتیزاسیون جامعه است نه حاصل آن. سوسیالیسم طی هفتاد سال دراتحاد شوروی نتوانست مساله ملی را حل کند و با انحلال اتحاد شوروی، ناسیونالیسم درکشورهای تازه استقلال یافته  باردیگر با قدرت بمیدان آمد.
بلحاظ تئوریک مساله ملی شباهت زیادی به مساله زنان دارد موضوع مساله زنان نیز امانسیپاسیون است. تازمانی که زنها در یک جامعه رهائی پیدا نکنند، نمی توان ازآزادی و دموکراسی واقعی درآن جامعه حرف زد وحق طلاق درمساله زنان نیزدرست مانند حق تعیین سرنوشت درمساله ملی است.
 طرفداران حق تعیین سرنوشت در میان فعالین ملی اشکال مختلفی را برای حل مساله ملی پیشنهاد می کنند عده ای طرفدار «خود مختاری» عده ای دیگر طرفدار «خودگردانی» بسیاری طرفدارفدرالیسم اتنیک و عده ای نیز طرفدار فدرالیسم استانی هستند. طرفداران کنفدرالیسم نظیر سوئیس هم زیاد است.
 بخش رادیکال طرفداران حق تعیین سرنوشت از استقلال ملی دفاع می کنند. این عده معتقدند که در ایران نژاد پرستی و استعمار داخلی وجود دارد و تبعیض درحق ملل غیر فارس طی نودسال گذشته در مغز طبقه حاکمه مرکزگرا چنان رسوخ کرده است که حاضر نیستند حتی به تعهدات بین المللی خود که درسازمان ملل متحد قبول کرده و زیر آن تعهدات امضاء گذاشته اند، عمل بکنند       لذاتنها با استقلا ل ملی می توان از این تبعیض ها خلاص شد.
 لازم به تذکراست که درمیان فعالین ملل غیرفارس درایران، جدائی طلب وجود ندارد بلکه استقلال طلب وجود دارد. تجزیه طلبی در تقابل با تمامیت ارضی قرار دارد.کسانی که اصطلاح تجزیه را بکار می برند تمامیت ارضی را ازلی و ابدی فرض می کنند درصورتیکه مرزها درطول تاریخ بوجود آمده اند تا تغییربکنند.
 در ایران تجزیه طلبی طبق قانون جرم است درحالی که استقلال طلبی در قوانین بین المللی، یک خواست مشروع و حق است. لذا وقتی کسی تجزیه طلب معرفی می شود عملا همچون یک مجرم درنظر گرفته می شود.
 ازطرف دیگر گرایشات سیاسی گوناگون درجنبش های ملی، ثابت وابدی نیستند و فعالین ملی درجریان فعالیت خود مواضع خودرا تغییرمی دهند بقول معروف فقط مرده ها و احمق ها نظرشان تغییر نمی کند. باین ترتیب فعالین جنبش های ملی رانمی توان به دو دسته میانه رو وتند روتقسیم کرد و عده ای را جدائی طلب وعده دیگری را برابری خواه نامید و یکی را بردیگری ترجیح داد. با درنظر گرفتن تنوع گسترده عقاید درمساله ملی تقسیم بندی خانم احمدی خراسانی ذهنی وغیر قابل اجراست و بجای حل مشکل برمشکلات موجود می افزاید.
 هنگامی که اتحادیه اروپا تشکیل شد بسیاری فکر می کردند مساله ملی با ازبین رفتن مرزها دراروپا برای همیشه حل شد درصورتیکه امروز می بینیم نه تنها حل نشده بلکه تشدید شده است و حل مساله ملی ربط چندانی به دموکراسی ومرزهای مصنوعی ندارد.هم اکنون دربریتانیا مساله اسکاتلند بمرحله نهائی رسیده است و پارلمان بریتانیا تصویب کرده است که درسال 2014 درمیان اهالی اسکاتلند رفراندوم صورت بگیرد تا معلوم گردد که می خواهند مستقل بشوند یا با بریتانیا بمانند.
 حکومت خود مختار کاتالان دراسپانیا اعلام کرده است که سال آینده رفراندوم برگزارخواهد کرد تا ازاسپانیا جدا شود زیرا حکومت مرکزی مادرید، کاتالانیا را استثمار می کند. دربلژیک فلامان های هلندی زبان می خواهند ازوالون های فرانسه زبان جدا بشوند زیرا معتقدند که قرنهاست والون ها آنان را استثمار کرده اند. درایتالیا لامبارد ها درایالت ثروتمند شمال سودای جدائی از روم را در سر دارند. البته هنوزمعلوم نیست این رفراندوم ها منجر به جدائی گردد چنانکه ایالت فرانسه زبان کبک در کانادا تابحال دوبار رفراندوم برای استقلال انجام داده و در هر دو مورد رای نیاورده است و هم اکنون حزب استقلال طلب کبک حکومت محلی کبک را در دست دارد ولی ازکانادا جدا نشده است. در همسایگی ایران کردستان عراق عملا درپوشش فدرالیسم ازعراق جداشده است اما اسما جزئی ازعراق می باشد. دنیا حق استقلال ملتها را برسمیت شناخته و تنها در ایران و بعضی از کشورهای عقب مانده است که اموری ازاین قبیل هنوز تابو می باشند.
 جنبش زنان دردنیا جزوجنبش های مدرن واومانیست محسوب می شود. گام اول دراومانیست بودن اعتقاد به اصالت انسان است بدون هیچگونه تبعیض وفرق گذاشتن بین انسان ها. خانم خراسانی خود را برابری طلب می نامند و حتما می خواهند که زنان از نظر حقوقی با مردان برابر باشند ولی با تعجب متوجه می شویم که ایشان زنان استقلال طلب را طرد می کنند واین یک تناقض آشکار میان اندیشه وعمل ایشان است.
 علاوه بر موارد فوق خانم نوشین احمدی خراسانی درسیاستگزاری زنان استقلال اطلب را طرد می کند که اتفاقا اغلب ازفعال ترین ها درمیان همزبانان خود هستند این نوع سیاستگزاری  حق داشتن عقیده مستقل را از زنان غیرفارس صلب می کند و در عمل بطور غیرمستقیم از زنان غیر فارس می خواهد که از همزبانان خود جدا بشوند و به کسانی بپیوندند که هویت ملی و هویت فرهنگی آنان را انکار می کنند ولی زنان غیر فارس (که خانم خراسانی آنان را بصورت تحقیر آمیز زنان قومیتی می نامد) اعم از ترک و کرد و عرب و بلوچ و ترکمن و غیره خوب می دانند که «چراغی که بخانه رواست به مسجد حرام است». زنان غیر فارس اگر امروز فعال و مطرح و درمیان همزبانان خود پذیرفته شده هستند دقیقا بخاطر فاصله گرفتن آنان از سیاستی است که خانم احمدی خراسانی پذیرش آن سیاست را تجویز می کند.
 
چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۲ - 2 اکتبر 2013
·         ژاله تبریزی
1] http://www.feministschool.com/spip.php?article7366
تاکید از مدیریت وبلاگ است



ت

Tuesday, September 17, 2013

نامه سرگشاده لطیف حسنی، دبیر کل حزب یئنی گاموح به حسن روحانی

زندان رجایی شهر- بیست و پنج شهریور نود و دو

نامه سرگشاده دکتر لطیف حسنی، دبیر کل حزب یئنی گاموح به آقای حسن روحانی به مناسبت اول مهر روز بازگشایی مدارس در ایران و اعلام اعتصاب سکوت در اعتراض به محرومیت کودکان غیر فارس از حق تحصیل به زبان مادری خود

رئیس جمهور محترم جناب دکتر روحانی!
با سلام ،
در ابتدا می خواستم از توجه شما در مورد وضعیت اسفناک دریاچه اورمیه تشکر نمایم. امیدوارم دولت شما بتواند با نگاهی کارشناسانه و بدور از تنگ نظری های امنیتی این بحران را کنترل نماید. شما همچنین در فعالیت های انتخاباتی خویش توجه مطلوبی به مسایل مربوط به ملیت های ساکن ایران داشته اید که به نوبه خود درخور تقدیر است. وعده های شما در تبریز مبنی بر اجرای اصول مغفول قانون اساسی به خصوص اصل 15 و قول تاسیس فرهنگستان زبان تورکی آذربایجانی منجر به رای آوری بالاتر شما در آذربایجان نسبت به میانگین کل کشور شده و بی راه نیست که بگوییم انتخاب شدن شما در دور اول مدیون رای بالاتر از میانگین استانهای تورک نشین بوده است. اکنون آقای رئیس جمهور، چند روز بیشتر تا بازگشایی مدارس نمانده است. اول مهر برای ملیت های مختلف ساکن در ایران معرف روزیست که وزارت آموزش و پرورش دولت مرکزی زبانی غیر از زبان مادری میلیون ها کودک را به عنوان زبان رسمی آموزش می دهد. این آموزش با اجبار بوده و اعتراض به آن برخورد های شدید امنیتی به همراه دارد. شما به عنوان یک حقوقدان حتما مطلع هستید که محرومیت یک ائتنیک از تحصیل به زبان مادری و اجبار آنها به تحصیل به زبانی دیگر مصداق بارز نژادپرستی و قوم گرایی افراطی مدرن است و می دانید که حق تحصیل به زبان مادری از حقوق بنیادین بشر محسوب می شود. با این حال، ما تورکها و دیگر ملل غیرفارس (عرب، کورد، بلوچ و... ) در روز اول مهرماه فرزندان خود را بالاجبار تحویل سیستم آموزشی تک زبانه حاکم می دهیم که در این سیستم به انحاء مختلف به علت تعلق به هویتی دیگر تحقیر و دچار بحران هویت می شوند و اثرات منفی آن تا آخر عمر زندگی آنها را تحت تاثیر قرار می دهد.
جناب رئیس جمهور!
شهروندان آذربایجانی سالهاست که در راه احقاق حقوق ابتدایی خود از جمله تحصیل به زبان مادری در حال فعالیت مدنی هستند و اعتراض خود را با انواع روشهای مسالمت آمیز و خشونت پرهیزانه نسبت به پایمال شدن حقوق خود بیان می کنند. اما متاسفانه مسئولان امنیتی – قضایی و سیاسی کشور نه تنها هیچ وقعی به این خواسته ها نگذاشته بلکه آنان را با اتهامات واهی از جمله تبلیغ علیه نظام، تشکیل گروه غیرقانونی، اقدام علیه امنیت ملی و ... دستگیر، شکنجه و به زندان محکوم کرده اند.
مدیریت توسعه و امنیت پایدار در دنیای امروز تاکید می کند که با این برخوردهای سرکوبگرانه نمی توان به نام امنیت و ثبات کلاسیک، میلیونها انسان را از حقوق اولیه محروم کرد. جنابعالی که سابقه پستهای حساس امنیتی را در کارنامه خود دارید بهتر می دانید که سال ها است که روشنفکران و فعالان آذربایجانی هزینه این نوع نگاه امنیتی را می پردازند، این سرکوب های سازمان یافته نه تنها موجب عقب نشینی فعالین آذربایجانی نشده است بلکه روز به روز بر فعالیت های آنان افزوده و دامنه اعتراضاتشان را گسترده تر نموده است. از جمله اعتراضات مدنی آذربایجانیها به سیستم تک زبانه آموزش و پرورش کشور، عدم فرستادن بچه های خود در روز اول مهر به مدرسه به عنوان حرکتی نمادین می باشد. حزب متبوع بنده و سایر دوستان همبند نیز از این قاعده مستثنی نیست. با اینکه به دلیل تنگ نظری های امنیتی یاد شده به عنوان دبیرکل حزب "یئنی گاموح" به همراه اعضای کمیته مرکزی حکم 9 سال زندان تعزیری شامل حال ما شده است، اما مصرانه از زندان تبعیدی رجایی شهر کرج بر حقوق بنیادین آموزش به زبان مادری کودکان تورک پای می فشارم و از شما می خواهم قدم هایی عملی در این راه بردارید.
همچنین به عنوان یک شهروند آذربایجانی وظیفه خود می دانم که به نوبه ی خود اعتراضم را به این نسل کشی فرهنگی عریان نشان دهم. با این هدف از روز یک مهر به به مدت 3 روز اعتصاب سکوت (روزه سکوت) خواهم کرد. البته به علت محرومیت از تماس تلفنی در زندان رجایی شهر عملا این اعتصاب سکوت را هم بندان و مسئولان زندان شاهد خواهند بود. امیدوارم این نوع اعتراضات تلنگری باشد برای بیداری آندسته از انسانهایی که ندانسته در بازتولید گفتمان ضدانسانی بر علیه دیگر ملیتها در ایران نقش دارند. انتظار من اینست که شما برخلاف روزه سکوت بنده، سکوت چندین دهه ی دولتمردان جمهوری اسلامی در قبال مسئله ملی را بشکنید. واقعیت های آشکار را انکار نکرده و بلکه برنامه عملی و زمانبندی شده جهت احقاق این حقوق پایمال شده ارائه دهید.
قبلا برای شما آرزوی موفقیت دارم.
لطیف حسنی (دبیرکل حزب یئنی گاموح)
زندان رجایی شهر- بیست و پنج شهریور نود و دو
دوشنبه, سپتامبر 16, 2013 - 22:53
 


Sunday, September 1, 2013

فمنیسیم را نباید آلوده تبعیض و قربانی سیاست زدگی کرد

                                                      
                              دکتر سیمین صبری
                
                                                             نگاهی به مقاله "جنبش های قومیتی و مطالبات زنان" از نوشین احمدی خراسانی
پیش از این با نوشته های خانم نوشین احمدی خراسانی آشنا بوده ام. و دقیقابه همین دلیل مقاله آخری ایشان (جنبش های قومیتی و مطالبات زنان) را نیز خواندم. قلم خانم نوشین احمدی خراسانی تا آنجا که من دنبال کرده ام، یکی از قلم ها موثر و خلاق در زمینه احیای حقوق زنان و ترسیم خط و خطوط رفتار فمنیستی بوده است. مقاله جدید ایشان (جنبش های قومیتی و مطالبت زنان) تلاشی است در این راستا. خانم نوشین ا.خراسانی در این نوشته خویش با نوآوری در نگرش، کنجکاوی برای وارد شدن به عرصه هاییکه در میان فعالان سیاسی مرکزگرا تابو تلقی میشود و حتی فورموله کردن شجاعانه نظریهجدید ایشان مبنی "هم پیمانی جنبش زنان در مرکز و پیرامون" قابلیت بیشتری از خود نشان داده است. خانم نوشین ا. احمدی در همین راستا مینویسند:
“جنبش برابری حقوق زنان در ایران ناگزیر است رابطه متقابل خود را با گروه های زنان قومیتی به درستی تبیین کند تا بتواند به یاری پتانسیل های این بخش از زنان مملکت، تحقق مطالبات هرچه وسیع تر زنان در کل کشور را بسترسازی کند. چرا که گروه های قومی، مذهبی، زبانی  و... که خواهان به رسمیت شناخته شدن حقوق برابر خود از جمله: تساوی مدنی، تدریس زبان  مادری در مدارس، آزادی وجدان، فرصت های اقتصادی برابر و... هستند و تحقق این خواستها را در چارچوب های مدنی دنبال می کنند طبعاَ از همپیمانان اصلی جنبش برابری خواهانه  زنان در ایران شمرده می شوند." (پایان نقل قول)
 خانم نوشین ا. خراسانی با وجود اینکه مجموعا "برابری سیاسی"را از لیست مطالبات ملیتهای غیرفارس حذف کرده اند، اما جنبه های مختلف نظریه خود راتا آنجا که  لازیم دیده اند توضیح داده اند.با تمامی ویژگیهای مثبت این نوشته (جنبش های قومیتی و مطالبات زنان)، بویژه جهتگیری فکری آن، اما تک ضربهایی از سیاست زده گی در تئوریزه کردن راهکارهای فمنیستی ازیکسو و استفاده از مفاهیم تبعیض آمیز در متن نوشته، یک نگاه دقیق انتقادی را الزامیمیکند. نقد، البته ضمن تاکید به اهمیت نوشته خانم نوشین ا. احمدی سه مورد در این نوشتهرا بررسی خواهم کرد:
 یک: ادبیات تبعیض در فهم فمنیسم نمی گنجد
خانم نوشین احمدی خراسانی در طول نوشته به انحای مختلف و بارها از دومفهوم "فعالان قومیتی زنان" و "فعالان غیرقومیتی زنان"در توضیح همپیوندی و ارتباط نزدیک فعالین زنان در نوشته خود استفاده کرده است. ایشاندر جایی از این مقاله مینویسند:
"البته در داخل کشور این مسئله به دلایل مختلف تاحدودی برعکس مینماید چرا که به دلیل شرایط بسته، امکان حرکت فعالان قومیتی زنان، کمتر از فعالان  غیرقومیتی جنبش زنان است. اما در بیرون از کشور، انفعال و بی رقبتی زنان غیرقومیتی جنبش زنان، در گفتگوها و نشست ها (و گفتمان سازی در رابطه با گذار جامعه ایران)،به تدریج سبب شده که فعالان زن از قومیت های مختلف، به عنوان «نمایندگان و حاملان اصلی» مطالبات جنسیتی در گفتگوهای عمومی، ارتقاء یابند." (پایان نقل قول)(تاکیدات از من است)
 به یقین "فعالان قومیتی زنان" از نظر نوشین ا. خراسانی فعالین زن متعلق به ملیت های غیرفارس (ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و..) در آذربایجان، کردستان،بلوچستان، الاهواز، ترکمن صحرا و... است و "فعالان غیرقومیتی زنان" از نظرایشان زنان متعلق به ملیت فارس در فارسستان (تهران، اصفهان، یزد، کرمان، شیراز، خراسان و..) است. در اینجا چه تفاوتی میان یک فعال زن فارس با یک فعال زن ترک و یا کرد وجود دارد؟ چرا یکی قومی و دیگری غیرقومی خوانده میشود؟ آیا واقعا زن فارس و یا فعال زن فارس قومیت ندارد؟ آیا فعال زن فارس به زبان قومی یا بهتر است بگوییم زبان ملیت خودش(فارسی) نمینویسد؟ آیا یک فعال زن ترک و یا یک زن فعال کرد نیز به زبان ملیت خود بهترتیب "ترکی" و "کردی" بنویسند؟ چرا بخشی از زنان “فعالین قومیتی زنان" و بخشی دیگر "فعالین غیرقومیتی زنان" نامیده میشوند؟ درصورتیکه مقصود فعالیت درباره مسئله زنان و منظور " تلاش فمنیستی" است.
 پرسشی که در اینجا خود نمایی میکند این استکه، چرا خانم نوشین ا.خراسانی فعالین زن فارس را غیر قومی و به تبع آن "زبان فارسی" را زبان غیرقومی و زن غیرفارس را قومی و به تبع آن زبانهای "ترکی"، "کردی"،"بلوچی"، "عربی" و... را زبانهای قومی خوانده اند؟  آیا “غیرقومیتی خواندن فعالان زن فارس" در مقابل "قومیتی خواندن فعالان زن متعلق به ملیتهای غیرفارس" نشانی از نگاه از بالا، علامتی از برتربینی و مفاهیمی برخاسته از فرهنگ تبعیض آلوده خفته بر ذهنیت القایی نیست که نگاه "مرکز" و "پیرامون"را از قلم خانم خراسانی بر روی کاغذ جاری ساخته است؟ در واقع برآمدن چنین مفاهیمی درایران ریشه در ساختار اتنیکی (و در واقع فارسی) دولت ایران دارد. آیا این نگاه مرکز به پیرامون نیست که زن متعلق به ملیت حاکم (فارس) را "فعالین زن غیرقومیتی"(مرکز) و زنان متعلق به ملیتهای محکوم (ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و...) را"فعالین زن قومیتی" (پیرامون) میخواند و در ادبیات مبتنی بر تبعیض درایران و در عرصه اتنیکی و در هشتاد ساله اخیر برای خودش جا باز کرده است؟ وگر نه هرزنی در دنیا هویت اتنیکی خاص خود را دارد، اما به دلیل تعلق اتنیکی در هیچ کجای دنیاصفت "قومیتی" را به یک فعال زن نمیدهند،الا در ایران! چون موضوع فعالیت مسئله زنان است و نه مسئله قومیت. در عین حالی که هر انسانی چه در ایران و چه درجهان تعلق اتنیکی معینی دارد، همچنانکه زنان فعال فارس نیز اتنیسیتیت فارسی خود رادارند. واقعا چسباندن اتیکت قومی و یا غیرقومی ربطی به تلاش فمنیستی دارد؟ و آیابکار بردن صفت قومی و یا غیرقومی برازنده یک نگاه برابری طلب و فمنیستی میتواند باشد؟ روشن استکه وقتی مفهوم فعالین "قومیتی" زنان در ذهن شکل میگیرد، در مقابل آن و برای یک جداسازی آشکار و براساس فرهنگ تبعیض قومیتی موجود در ایران، مفهوم فعالین "غیرقومیتی" زنان در زبان ظاهر میشود و پازول تبعیضرا کامل میکنند. وگرنه برای چه باید به یک "فعال زن" اتیکت قومی و یا غیرقومیتی زده شود، مگر اینکه "فرهنگ تبعیض" چتر خود را بر ادبیات فمینیستی نیز گسترانده باشد. بگذریم که استفاده از مفاهیمی چون قوم و یا قومیت در ادبیات سیاسی ایران مفاهیمی با وزن منفی و تحقیر آمیز را با خود به یدک میکشد و البته جای بحث اش دراینجا نیست.
اگر ایران یک کشور چند ملیتی و چند زبانگوست و اگر نگاه به این کشور ومردمان آن نگاه عدالتجویانه و برابری طلبانه است، و براساس منشورجهانی حقوق بشر و منشورملل متحد، حق برابری و بویژه حق تعیین سرنوشت خلقها به رسمیت شناخت شده است،"قومیتی" خواندن فعالین جنبش فمنیستی در مناطق متعلق به ملیتهای غیرفارس(آذربایجان، کردستان، بلوچستان، الاهواز، ترکمن صحرا و...) و "غیرقومیتی"خواندن فعالین جنبش فمنیستی در منطقهء فارس (فارسستان) چه چیز دیگری غیر از ادبیات آلوده به تبعیض نشان نمیدهد؟
 بایستی از خانم نوشین احمدی خراسانی پرسید که آیا ادبیات فمنیستی در ایران بایستی فقط به زبان فارسی تولید و ترویج شود؟ یا اینکه ادبیات فمنیستی چه بصورت شفاهی و چه کتبی بایستی توسط زبانهای موجود در ایران (بلوچی، ترکی، فارسی، کردی، عربی، ترکمنیو..) تولید و ترویج گردد؟ آیا زن بلوچ و زن عرب فهم فمنیستی خود را از زبان عربی بایدکسب کند، یا اینکه از طریق زبان فارسی با فمنیسم آشنا شوند؟ اگر برابری و عدالتخواهی محور تفکرمان در ایران و جهان باشد، باید که زنان ترک، زنان کرد، زنان بلوچ و زنان عرب... فمنیسم را به زبان خویش و به ترتیب از طریق جنبش زنان آذربایجان، جنبش زنانک ردستان، جنبش زنان عربستان و... بیاموزند، همچنانکه جنبش زنان ایران (که درواقع جنبش زنان فارسستان است) فمنیسم را بایستی به زبان فارسی و از طریق فعالین جنبش زنان فارس(یا فارسستان) بیاموزند. ادبیات فمنیستی را نباید و نمیتوان در انحصار زبان خاصی نگهداشت، این کار در کشوری چند زبانه چون ایران حرکتی در ضدیت با برابری، تبعیض آمیز و حتی استعماری ایست. زبان فمنیستی بایستی به خمیرمایه تمامی زبانهای در جهان بدل گردد. اما اگر زبانی در زمینه فمنیسم تولید نداشته باشد، چگونه آگاهی فمنیستی میتواندبه گویشگران آن منتقل گردد؟
 به خانم نوشین احمدی خراسانی پیشنهاد میکنم که به جای مفاهیم "قومیتی"و "غیرقومیتی"، از اصطلاحاتی که در آن تبعیض وجود ندارد استفاده کنند. براینمونه "زنان فعال متعلق به ملیتهای غیرفارس" به جای "فعالین قومیتی زنان" و "زنان فعال متعلق به ملیت فارس" به جای "فعالین غیرقومیتی زنان" و یا به اشکال دیگری چون "زنان فعال ترک"، یا "زنان فعال آذربایجان"، "زنان فعال کرد" یا "زنان فعال کردستان"، یا"فعالین جنبش زنان آذربایجان"، یا " فعالین جنبش زنان کردستان"و به همین ترتیب نسبت به ملیتهای غیرفارس دیگر در ایران نیز میتوان از این مفاهیم بهره جست. در بهره برداری از مفاهیم بایستی از نگاه بالا دست به پایین دست،مرکز به پیرامون، غیرقومیتی به قومیتی و خلاصه نگاه ملت حاکم به ملت های محکوم دست شست و از ادبیات برابرطلبانه و عدالت جویانه در ادبیات فمنیستی بهره جست.
 دو: سیاست زده گی در تضاد با فمنیسم قرار دارد
خانم نوشین احمدی خراسانی در تشریح چگونگی همکاری با فعالین جنبش زنان در مناطق غیرفارس ایران، گریزی به سیاست زده اند و استراتژی سیاسی احزاب را معیاری برای همکاری و یا عدم همکاری با جنبش برابری خواهانه زنان در آن مناطق به حساب آورده، مینویسد: 
"امامسئله ای که در این میان وجود دارد آن است که جنبش برابری خواهانه زنان در ایران معاصر،علاوه بر جنبش های برابری خواهانه و مدنی قومیتی، مذهبی، زبانی و... با نوع دیگری ازجنبش قومیتی روبروست که خود را در چارچوب «جدایی طلبی» تعریف می کنند. طبعاَ هدفی که جنبش های جدایی طلبانه قومیتی، اعلام کرده اند معطوف به «برابری و تبعیض زدایی از قانون» نیست بلکه  خواهان برپایی و تشکیل کشور دیگری حول قومیتی واحد هستند. بی شک این نوع از جنبش های جدایی طلب قومیتی در نهایت نمی توانند فصل مشترکی با جنبش برابری خواهانه زنان بیابند. از همین رو جنبش زنان در ایران ناگزیراست که میان دو رویکرد «جدایی طلبانه » و «برابری خواهانه» قومیتی (که در سالهای اخیردر میان اقلیت های مذهبی و قومیتی هم به شدت فعال شده) تمایز قائل شود و همپیمانان خود را در میان جنبش های قومیتی زنان که قائل به برابری هستند شناسایی کند."(پایان نقل قول)
 چیزی که در اینجا غیرقابل فهم است، تداخل سیاست در مبارزه زنان برای برابری در جامعه خویش است. نوشین احمدی خراسانی با این بخش از نوشته خود میخواهد بگوید؛ جنبش زنان در بخش انگلیسی زبان کشور کانادا به این دلیل که یکی از احزاب سیاسی در منطقه کبک شعار استقلال از کانادا را میدهد، نباید با جنبش زنان در کبک همکاری وهمپیمانی داشته باشد!! این در حالیست که شعار استقلال و جداشدن از کانادا اولا به سیاست ربط دارد و در ثانی استراتژی یکی از احزاب کبک فرانسوی زبان در کاناداست.آیا شعاری یک حزب سیاسی میتواند همکاری جنبش زنان در سطح کشور را مخدوش کرده وهمکاری جنبشهای متعلق به مناطق مختلف را برهم بزند؟ با وجود اینکه جدایی خواهان کبک حزب قدرتمندی دارند و حتی هم اینک آن حزب دولت ایالتی کبک را اداره میکند، اماکبک همچنان هنوز کبک بخشی از کاناداست. اما نوشین ا. خراسانی میگوید در شرایطی که یکیا ز احزاب کبک شعار استقلال از کانادا را میدهد، زنان فعال انگلیسی زبان کانادا نمیتوانندهمپیمانان خود را از میان زنان فعال کبکی انتخاب کنند!! و دقیقا بر این استدلال  همکاری جنبش زنان فارس را با جنبش زنان ترک و یا کرد و یا عرب و... به دلیل شعاراین یا آن حزب سیاسی برای جداشدن از ایران، (تازه این احزاب ابدا در حد احزاب جدایی طلب کبک شناخته شده نیستند) غیرممکن تلقی میکنند! مثال دیگری در رد این استدلال خانم نوشین احمدی خراسانی بیاوریم.
اینک هلندی زبان ها و فرانسوی زبان ها در کشور بلژیک اختلافاتی مبنی بر برقراری یک نظام فدرال و یا حتی جدایی بخشی از آن در این کشور مورد بحث وگفتگوست. از نظر نوشین احمدی خراسانی  زنان این دو بخش به خاطر وجود فکر جدایی در نزد بعضی از احزاب این دو ملت در بلژیک نمیتوانند با همدیگر همکار و یا همپیمان باشند!!!  ایندر حالیست که بلژیک هنوز کشوری یک پارچه است. به بیانی دیگر خانم نوشین ا. خراسانی از امروز به دلیل شعار سیاسی جدایی خواهانه یک حزب سیاسی، که معلوم نیست چه زمانی به وقوع بپیوندد و یا اساس بوقوع می پیوندد یا نه، همکاری و همپیمانی میان زنان فعال ملیتهای ساکن ایران با زنان فعال جامعه فارس (که خود را جنبش زنان ایران میخوانند)ناممکن میداند!
 جهتگیری خانم نوشن احمدی خراسانی حتی با منشور جهانی حقوق بشر نیز در تعارض است، چه برمبنای بند 17 و 19 آن منشور هر انسانی آزاد است اندیشه سیاسی خود را داشته و آن را ترویج کند. اما درنظر خانم نوشین ا. خراسانی آزادی اندیشه سیاسی را مانعی برای همپیمانی فعالین فمنیستی در ایران میداند! این درحالیست که جنبش زنان نه تنها در داخل کشور که باجنبشهای زنان در کشورهای مختلف نیز همکاریهای وسیعی دارند و اساسا در سمت و سوی همکاری و همپیمانی جهانی عمل میکنند. اما چرا خانم نوشین ا. خراسانی شعار سیاسی احزاب در مناطق غیرفارس را چون سایه ای سیاه در ممانعت از همکاری زنان فعال مناطق مختلف در ایران به حساب می آورد، روشن نیست!
این شیوه نگرش به مسئله زنان و فعالیت فمنیستی نامش سیاست زده گی است و اولویت در فعالین زنان را به شعارهای احزاب سیاسی جوامع مختلف مرتبط می سازد. اماخانم نوشین احمدی خراسانی جنبش زنان در مناطق مختلف ایران را از امروز به عزای عدم همکاری و همپیمانی می نشاند.
 اما نوشین ا. خراسانی در تضاد با آنچه که فوقا مطرح کرده، در جایی ازمقاله اش مینویسد:
" صد البته که زنان باید در مبارزات طبقاتی هم شرکت چشمگیر داشته باشند اما با در نظر گرفتن این واقعیت که برای یک فمبنیست، اولویت، مسئله زنان است، همچنان که برای یک فعال کارگری اولویت مبارزه طبقاتی است." (پایان نقل قول (
 حال و به درستی، برای یک فمنیست اولویت  مسئله زنان است، و برای یک فعال کارگری اولویت مبارزه طبقاتی است، برای یک فعال سیاسی هم اولویت مبارزه سیاسی است. اما با وجود اینکه نوشین احمدی خراسانی اولویت برای یک فمنیست را "مسئله زنان" قلمداد میکند، امادر تضاد با آن، وی سیاست (جدایی خواهی حزب معین) را در اولویت برای همکاری و یا هم پیمانی در خصوص مسئله زنان به حساب می آورد. یک زن میتواند در عین حال که فعال مسئله زنان است، در مبارزه طبقاتی شرکت کند و یا حضور فعالی نیز در سیاست داشته باشد. اگر اولویتب رای یک فمنیست واقعا مسئله زنان است، وارد کردن مسئله سیاست (تمامیت خواه یا جدایطلب) به مثابه الویت در همکاری و همپیمانی زنان دیگر چه معنی میتواند داشته باشد؟ به نظر میرسد که خانم نوشین ا. خراسانی تحت تاثیر فضاهای مسموم سیاسی تمامیت خواهان قرارگرفته است، وگرنه سیاست زده گی در تضاد با فمنیسم که اولویت اش مسئله زنان است، قراردارد.
 سه: "جنبش زنان ایران" از توهم تاواقعیت
شاید خالی از فایده نباشد که در خصوص عنوان "جنبش زنان ایران"نیز، که بارها در نوشته خانم نوشین ا. خراسانی و دیگر فعالین فمنیست مورد استفاده قرار میگیرد، توضیح کوتاهی بدهم. توضیحی که شاید بتواند پرسشهایی را در ذهن زنان فعال در اقصا نقاط ایران ایجاد کند. توضیحی که شاید بتواند تضاد این عنوان (جنبش زنان ایران) را با برابری طلبی جنبش فمنیستی اندکی روشن کند.
 به نظر من استفاده از عنوان "جنبش زنان ایران" برای بخشی از زنان ایران (نه همه آنان) در شرایط کنونی عنوانی غیرواقعی و حتی به انحصار واسارت گرفته شده در ایران است. چون جنبشی که خود را "جنبش زنان ایران"میخواند، تنها و تنها زنان فمنیست فارس (و یا غیرفارسهایی که زبان فارسی به مثابه زبان فمنیستی مورد استفاده قرار میدهند) را دربرمیگیرد. زنان فمنیست ترک (یا جنبش زنان آذربایجان)و یا زنان فمنیست کرد (یا جنبش زنان کردستان) و زنان دیگر ملیتهای غیرفارس در آن حضوری (مقصود حضور یک یا چند نفر متعلق به این خلقها نیست بلکه حضور تشکیلاتی و مستقل آن مناطق است) ندارند. به همین سبب آنچه که امروز"جنبش زنان ایران" خوانده میشود، در اصل "جنبش زنان فارسستان"(مقصود منطقه زیست فارسها در ایران) است. چون زبان این جنبش فارسی است و مناطق غیرفارس ایران زبانی غیر از زبان فارسی دارند و زبان فارسی به مثابه ابزار انتقال آگاهی فمنیستی در آن مناطق غیرممکن است. زمانی میتوان از "جنبش زنان ایران” سخن گفت که فعالین جنبش مستقل زنان فارسستان، و فعالین جنبش مستقل زنان آذربایجان، و فعالین جنبش مستقل زنان کردستان و ... با تشکیلاتهای مستقل خاص خویش به هم نزدیک شده و زیریک چطر تشکیلاتی سراسری بنام "جنبش زنان ایران" گرد هم آیند و فعالیت بکنند. آنگاه میتوان آن جنبش را "جنبش زنان ایران" خواند. اما آیا واقعاامروز چنین تشکلهای مستقلی و چنان همپیمانی هایی وجود دارد؟  در چنین شرایطی استفاده از عنوان "جنبش زنان ایران" به توهم بیشتر نزدیکتر است تا به واقعیت. آیا استفاده از عنوان "جنبش زنان ایران" از سوی زنان فعال فارس به انحصاری درآوردن نام جنبش سراسری زنان در ایران را نشان نمیدهد؟ آیا اینحرکت نقص حقوق دیگر بخشهای جنبش زنان در مناطق غیرفارس را دربر ندارد؟
 نمونه دیگر تکیه به چنین متدی را میتوان در روش کار "کانون نویسندگان ایران" مشاهده کرد. این کانون (کانون نویسندگان ایران) که در واقع کانون نویسندگان فارس و یا کانون فارسی نویسان در ایران است. اما خود را کانون نویسندگان ایران خوانده اند در صورتیکه در این کانون نه از نویسندگان ترک و نه از اهل قلم کرد و نه نویسندگان عرب و بلوچ هیچ خبری نیست. به بیان دیگر این کانون نیز زمانی میتواند از پسوند "ایران" استفاده کند که کانونهای نویسندگان مستقل آذربایجان، کردستان، بلوچستان و الاهواز و... در زیر چطری سراسری گرد هم آیند و کانون نویسندگان ایران را برپا کنند. اما چنین نشده نام "کانون نویسندگان ایران" از سوی نویسندگان فارس و یا فارسی نویسان مورد استفاده قرار گرفته است.
 به نظرم فعالین فمنیست فارس،بایستی به نقد روانشناختی و جامعه شناختی خود، به نقد روشهای مورد استفاده، به نقد ادبیات تکیه کرده بپردازند و در این راه از همکاری با فمنیستهای ترک، کرد، بلوچ و عرب و... در مناطق غیرفارس دریغ نکنند. این شیوه نقد بایستی از هر دو یا چند سو نسبت به جنبش های زنان در نقاط مختلف ایران صورت گیرد. چون گاه نارسایی ها از بیرون بهتر به چشم می آید تا از درون.
شنبه, اوت 31, 2013 - 19:37
 

Tuesday, August 13, 2013

از 28 دشوار تا پایان موقت ..... از 22 تیر تا 18 مرداد نودو دو

تیرماه 1392 سر فصلی نوین را در تاریخ آزربایجان جنوبی گشود. شاید به جرات بتوان گفت حرکت ملی آذربایجان از
سال 1389 مسیر جدیدی را در حال تجربه کردن است، مسیری که مبارزه مدنی آشکار را می توان به عنوان مهم ترین فاکتور آن بر شمرد. تازگی این حرکت به وسعت تازگی تشکیلاتی بود که از تاریخ 22 تیر 92 دست به اعتصاب غذای نامحدود زد. 45 سال زندان پاسخ تازگی و طراوتی بود که تشکیلات جنبش نو بیداری آزربایجان جنوبی به حرکت ملی- مدنی آذربایجان داده بود. این تشکیلات با در پیش گرفتن مبارزه مدنی اشکار قصد نمود تا جانی دوباره به حرکتی با سابقه 100 ساله بدهد. شکل گیری این تشکیلات نقطه عطفی بود برای حرکت ملی آزربایجان تا با فعالیت آشکار مدنی، دولت حاکم را از نیات دموکراتیک مردم آزربایجان و خواسته های به حق آنان آگاه سازد، تا بدانند این حرکت ملی فقط خواهان برآورده شدن حقوق ملت خویش که دیگر تبدیل به آمال و آرزو شده است می باشد. این اهداف مفصلا در مرام نامه این تشکیلات بیان گشته؛ برگرداندن اعتماد به نفس از دست رفته این ملت و بازسازی فرهنگ ناسالم حاکم در جامعه، رفاه ملی ، توسعه و امنیت در حوزه های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و ... از جمله این موارد هستند. در برابر این رویکرد مدنی پاسخی بسیار عجیب به خواسته های مردم آزربایجان و اعضای کمیته مرکزی تشکیلات نو بیداری آزربایجان جنوبی داده شد، پاسخی که تامل در آن آشکار کننده نقاطی بس عمیق و سازنده است؛ 45 سال زندان برای اعضای تشکیلات نوبیداری آزربایجان جنوبی. و چه پاسخی زیباتر از این!!!
زبان آشکار و مدنی که بر مزاج حاکمیت خوش نیامد، اشد مجازات را برای دبیر کل و 4 عضو دیگر این تشکیلات طلب کرد تا صحه ای بگذارد بر درستی راه این فعالین خستگی ناپذیر. اما آنچه که دولت حاکم را بیش از پیش بر افروخت، پاسخ مدنی دیگری از جانب این فعالین به این اشد مجازات بود. بعد از طی مراحل قانونی! و طی شدن روند بازجویی و دادرسی و دادگاه تجدید نظر فقط و فقط در طی 48 ساعت حکم مذکورتایید شد و جان بر کفان آذربایجان ، آقای دکتر لطیف حسنی ( دبیر کل) و آقایان آیت مهرعلی بیگلو، شهرام رادمهر، بهبود قلی زاده و محمود فضلی، سایر اعضای کمیته مرکزی این تشکیلات، در پروسه مدنی و غیر خشونت آمیز دیگری دست به اعتصاب غذای نامحدود زدند. این بارعکس العمل، با سکوت مسئولین و رفتار توهین آمیز با خانواده های این فعالین شروع شد و به تبعید به زندان رجایی شهر ختم گردید.

اعتصاب شکسته نشد، مقاومت هنوز ادامه دارد...
این 5 فعال همیشه حاضر در حرکت ملی پس از دستگیری های گسترده اعضای این تشکیلات در سال 89 ، خود را آماده نبردی سنگین و البته با شکل و شمایی جدید با مخالفان مدنیت و مدرنیسم کردند ولیکن از دی ماه سال 91 مجددا دستگیری آنها آغاز گردید که ابتدا تصور می شد به بهانه گذراندن محکومیت قبلی آنهاست، ولیکن باری دیگر در دادگاهی ساختگی و برای دومین بار متوالی با اتهام هایی واهی که در سال 89 نیز به خاطر آن حکم دریافت کرده بودند، محکوم گشته و برای یک پرونده دو حکم متفاوت دریافت کردند.هر کدام به 9 سال و مجموعا به 45 سال زندان محکوم شدند. فعالین حرکت ملی در برابر این حکم، شبانه روز اطلاع رسانی کرده صدای این مظلومین در بند را به گوش آن هایی رسانیدند که شاید پیش از این اتفاق به سختی می توانست برسد. 5 عضو تشکیلات یئنی گاموح برای اعتراض به حکم مذکور و اعتقاد به ناسالم بودن روند دادرسی دست به اعتصاب غذای نامحدود زدند، چرایی این حکم که از سوی ارگان های حقوق بشری جهان پرسیده شد پاسخی جز مدرنیسم، دموکراسی خواهی، تلاش برای در دست گرفت سرنوشت خویش، آزادی بیان و عقیده، سکولاریسم، و جلوگیری از آسیمیلاسیون هویت مردم تورک زبان آزربایجان جنوبی نداشت. پاسخی که حیرت و تعجب بسیاری از روشن فکران ایران و جهان را برانگیخت و در رسانه های بسیاری بازتاب پیدا کرد. آری...
مرغ باغ ملکوت ام نی ام از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
اعتصاب غذا از 22 تیر ماه تا 18 مرداد ماه ادامه پیدا کرد و در این مدت آنچه که در توان و امکان بود با وجود تمامی فراز و نشیب ها برای حمایت از این فعالین مدنی صورت گرفت. اعتصاب غذایی که به طور نامحدود تا اجابت خواسته ها اعلام شده بود، در تاریخ 18 مرداد ماه به درخواست پیش کسوتان و فعالین حرکت ملی، طرفداران تشکیلات یئنی گاموح مصلحت را بر شکستن موقت این اعتصاب دانسته در حالی که هر کدام از آن ها نزدیک به 15 کیلو وزن کم کرده بودند به اعتصاب خود پایان دادند.

از 18 مرداد تا آغاز اعتصابی دیگر
جمعه، 18 مرداد ماه 1392 هم زمان با بزرگترین عید مسلمانان جهان (عید فطر) و طی درخواست های متعدد و متوالی، رهبران تشکیلات یئنی گاموح به طور موقت و مشروط دست از اعتصاب غذا کشیدند. برگزاری دادگاهی مستقل و علنی که حداقل در آن امکان دفاع از مواضع مردم خویش را داشته باشند کف خواسته های این فعالین مدنی آزربایجان است.
شروع مجدد اعتصاب غذا موکول گشت به حکم نهایی دادگاه و پاسخ به شکایت آن ها در دیوان عالی. اگرچه از شروع اعتصاب غذا تا پایان آن 28 روز دشوار برای مردم و فعالین حرکت ملی- مدنی آزربایجان بود و تلاش های بسیاری در راستای رسانیدن صدای این ملت مظلوم به جهان صورت گرفت، اینک که به صورت موقت و مشروط این اعتصاب غذا متوقف گشته وظیفه ای سنگین تر بر دوش فعالین این حرکت گذاشته شده است. هر تلاشی که بتوان از طریق آن بر حکم نهایی دادگاه و دیوان عالی تاثیر گذاشت بر هر آزربایجانی آگاهی واجب عینی شده است. تلاش در این باجه زمانی، یعنی از پایان مشروط اعتصاب غذا تا رای دادگاه برهه ای سرنوشت ساز در آینده حرکت ملی - مدنی آذربایجان جنوبی و 5 فعال شناخته شده این حرکت خواهد بود. اگرچه تاکنون نیز با مجاهدت و تلاش دوستان، تا حد قابل قبولی صدای این فعالین به گوش ارگان های حقوق بشری رسیده است ولیکن نتیجه نهایی و خواست واقعی یعنی برگزاری دادگاه سالم و شکست حکم ناعادلانه در این دادگاه ، منوط به فعالیت و اکتیو بودن فعالین حرکت ملی - مدنی در این برهه کوتاه و سرنوشت ساز است. خیزش همگانی در جهت شکستن حکم مذکور نه فقط حرکتی در جهت رهایی این فعالین؛ که در اوج خود آگاهی راهشان را برگزیده اند؛ خواهد بود، بلکه مهم تر از آن پاسخی خواهد بود بهارگان هایی که با چنین احکامی می خواهند مسیر را برای حکم هایی حتی ناعادلاتر از این نیز هموار کنند.
دوستان، سکوت ما در این برهه از تارخ جزء سرافکندگی و ذلالت پیام دیگری به آیندگانمان نخواهد داشت. هم فکران عزیز، امروز مخالفان حق می خواهد با سر نیزه به مبارزه فعالین مدنی بیاید، سینه ها را سپر باید کرد، سکوت در برابر این ناعدالتی آشکار این تصور واهی را ایجاد خواهد کرد که می توان ظلم کرد و سکوت دید، جفا کرد و به حیات ادامه داد و مهمتر از همه بر جفای خود افزود. آری، اگر سکوت کنیم باید منتظر احکام هولناک تر و سنگین تری در روزهای نه چندان دور باشیم، اگر امروز فریاد عدالت سر ندهیم بایستی فردا خود را آماده روزهای دشوارتر از این بکنیم!
اظهار عجز در برابر ظالم روا
مدار اشک کباب موجب طغیان آتش است
آن هایی که این فریاد را تنها به فریاد طرفداران تشکیلاتی خاص محدود می کنند، دیری نخواهد گذشت که این آتش را در دامان خویش خواهند یافت، آن هایی که این فریاد را تنها تلاشی صرفا برای رهایی 5 فعال مدنی می دانند، عجب فاصله عمیقی دارند با عالم مبارزه ملی – سیاسی آذربایجان. فعالین این حرکت ملی - مدنی، هم فکران، دوستان، مردم شریف آذربایجان جنوبی، مشروط و معلق کردن اعتصاب غذا امروز وظیفه ای سنگین ولیکن سرنوشت ساز را بر دوش ما گذاشته، امروز ما باید این مشروطیت را با تلاش های شبانه روزی از میان برداشته مانع از شروع اعتصابی دیگر باشیم. دوستانمان در بحرانی ترین وضعیت جسمانی به سر می برند، آیا می توانید نتایج شروع اعتصابی دیگر را حدس بزنید؟ این مشروطیت فرصتی است برای خیزشی دوباره، تغییری نوین، تلاشی بیش از پیش و مهم تر از همه معلق اعلام کردن این اعتصاب از جان گذشته گی است بی مثال. شما اعتصاب کردید و ما تبلیغ، اکنون نوبت آن است که با نیرویی چند برابر بر تن این تبلیغات جامه واقعیت بپوشانیم وگرنه مسیری را آمده ایم که به مقصد نرسیده برمی گردیم. دوستان گر به حقیم از انبوه عدو باکی نیست!
2013-08-12 15:16:47
نویسنده : اعظم  پیری ولی کندی
 http://www.yurd.net/  ازسایت یوردنت  

Friday, August 9, 2013

پيام رهبران رهبران يئني گاموح از زندان: راه ما حق است و پيروزي از آن ماست‎

 
 
امروز جمعه برابر با 18 مرداد 92 / نهم آگوست 2013 در بیست و هشتمین روز اعتصاب غذای شورای رهبری یئنی گاموح، این زندانیان سیاسی با ارسال بیانیه ای از زندان رجائی شهر به صورت مشروط به اعتصاب غذای خود پایان دادند. به گزارش سایت رسمی یئنی گاموح در بیانیه صادر شده شروع دوباره اعتصاب غذا منوط به حکم نهایی دادگاه شده است. دکتر لطیف حسنی دبیر کل و آقایان مهندس محمود فضلی، آیت مهر علی بگلو، بهبود قلیزاده و مهندس شهرام رادمهر اعضای کمیته مرکزی حزب یئنی گاموح هستند که در اعتراض به حکم 45 سال حبس از روز 22 تیرماه دست به اعتصاب غذا زده بودند.
ترجمه فارسی متن بیانیه:


ملت بزرگ آذربايجان!

فعالين راه آزادي٬ حقوق بشر٬ دموكراسي و صلح!

چنانكه مي دانيد٬ ما بخاطر فعاليت علني و مدني خود در راه احقاق حقوق ابتدايي ترین حقوق انسانی- ملي توركان آذربايجان جنوبي به حبسهاي طويل المدت محكوم شده ايم. در اعتراض به اين احكام ناعادلانه، غيرقانوني و سیاسی و خواست برگزاري يك دادگاه مستقل و علنی که بتوانیم در آن از مطالبات برحق ملت آذربايجان و فعاليتهاي قانوني خودمان دفاع کنیم٬ تا به امروز در اعتصاب غذا بوده ايم. در مقابل بدون آنكه جوابي به اين خواست برحق و قانوني خود دريافت كنيم٬ از تبريز به زندان رجايي شهر كرج تبعيد شديم.

عليرغم تصميم اوليه ما مبني براي ادامه اعتصاب نا محدود٬ در روزهاي اخير٬ شخصيتهاي مستقل و تشكلهاي عدالتخواه زيادي٬ ضمن حمايت از اين اعتراض برحق ما٬ خواهان توقف اعتصاب غذا شده اند. ما با نثار سپاس بيدريغ خود از همه اين كساني كه در طي اين روزها از ما حمايت كرده اند مخصوصا دوستان همسنگري که در حمايت از ما دست اعتصاب غذا در ديگر زندانها زده اند، پيشكسوتان جنبش ملي آذربايجان جنوبي٬ فعالين ملي بيشمار٬ گروههاي سياسي متعدد٬ شخصيتهاي معروف ديني٬ احزاب سياسي -ملي و نمايندگان پارلمان آذربايجان شمالي٬ تشكلهاي فعال حقوق بشري٬ نمايندگان ديگر ملتهاي ساكن ايران از ما حمايت كرده اند و با توجه به تقاضاي صمیمانه آنان براي پايان دادن به اعتصاب غذاي خود٬ فعلا بطور موقتي در تاريخ (2013-8-9/ 1392-05-18) مصادف با عيد فطر به اعتصاب غذاي خود پايان ميدهيم و از برداران گرامي مان٬ عزيز پورولي و عبدالله صدوقي تقاضا ميكنيم كه اعتصاب غذاي حمايتي خودشان را متوقف كنند. لازم به ذكر است كه تصميم بعدي ما براي شروع مجدد اعتصاب غذا موكول به حكم نهايي دادگاه خواهد بود.

مبارزين گرامي راه حق و عدالت!
همصدا شدن شما با ما و منعكس كردن افكار دموكراتيك و انساني ما در دنيا٬ حمايت و همدردي شما٬ ايمان ما را به راهمان بازهم محکمتر كرد. ما معتقديم كه ما با تعامل و اتحاد با هم در ساختن جامعه اي دمكراتيك و عاري از نژادپرستي و تبعیض در منطقه موفق خواهيم بود و اگر فعالیتها و حتي فدای جان ما اين نبرد را تسريع كند، خوشا به سعادت ما و ما در اين راه آماده ايم.

راه ما حق است و پيروزي از آن ماست!

دبير كل و كميته مركزي يئني گاموح
زندان رجايي شهر كرج
18 مردادماه 1392، 9 آگوست
   نوشته شده توسط Yeni Gamoh   
   
جمعه ، 18 مرداد 1392 ، 10:3
 
 

 
  
 
 
       
   
 



Wednesday, August 7, 2013

در خواست شخصیتها و فعالان ملی از رهبران یئنی کاموح برای پایان اعتصاب

    سعيد متين پور و نه نفر ديگر از شخصيتها و فعالان ملي حرکت ملي آذربايجان     
در پيامي خطاب به  زندانيان اعتصابي میگویند که به درخواست خانواده هایتان،ماو هزاران انسانی که نگران سلامتی شما هستند جواب مثبت داده و حداقل به صورت موقت هم شده از اعتصاب غذا دست کشیده و آنرا به عقب بیندازید.
جناب آقای دکتر لطیف حسنی، مهندس محمود فضلی، آیت مهرعلی بیگلو، بهبود قلی زاده و مهندس شهرام رادمهر
فرزندان نمونه و ارزشمند ملت !
ما در بیرون ، و در خانه هایمان شرایط سخت شما را درک می کنیم؛ ما می دانیم که شما جز کار فرهنگی ،کار دیگری که امنیت کشور را به خطر اندازد انجام نداده اید ولی به حبس طولانی مدت محکوم شده اید .
ما هم مثل شا محکومیت 9 سال زندان را نه تنها برای شما ، بلکه برای هیچ کسی، که فعالیت فرهنگی می کند روا نمی دانیم و معتقدیم که با این اعتصاب غذای شما ، صفحه جدیدی در تاریخ حرکت ملی باز شده است ، اما سلامتی شما برای خانواده هایتان ، برای ما و آنهایی که مبارزه فرهنگی می کنند بسیار پر اهمیت است .
لذا از شما تقاضا داریم به درخواست خانواده هایتان ، ما و هزاران انسانی که نگران سلامتی شما هستند جواب مثبت داده و حداقل به صورت موقت هم شده از اعتصاب غذا دست کشیده و آنرا به عقب بیندازید .
طبیعی است ما هم انتظار داریم مقامات مسئول به این تصمیم شما با دید مثبت نگاه کرده بازبینی در حکم صادره نموده و دادگاه عادلانه ای در این مورد تشکیل شود .
و من ا.... التوفیق 15/5/1392
1- حسن هرگلی (دمیرچی)
2- منوچهر عزیزی
3- حسن راشدی
4- حسین محمد خانی (ح. م . گونئیلی)
5- عباس لسانی
6- اکبر آزاد
7- حمید شافعی
8- علیرضا صرافی
9- جلال کودریلو
10- سعید متین پور


Thursday, August 1, 2013

نامه سرگشاده به قاتل حزب اللهی رافق تقی

تو ضیح مترجم: رافق تقی پزشک و نویسنده آذربایجانی است در ١٥ نوامبر سال ٢٠٠٦ میلادی مقاله ای به نوشته او با نام «ما و اروپا» در روزنامه صنعت که در باکو انتشار می یابد چاپ شد و باعث اعتراض حزب اللهی ها ایران گردید چون آنان این نوشته را کفرآمیز و بر علیه دین اسلام ارزیابی کرده بودند عده ای از مقلدان آیت‌الله محمد فاضل لنکرانی به وی رجوع کرده و خواهان نظر وی دراینباره شدند آیت‌الله محمد فاضل لنکرانی با صدور فتوایی نوشت: قتل او بر هر کسی که به او دسترسی داشته باشد لازم است و مسئول روزنامه مذکور که چنین افکار و عقایدی را با علم و توجه منتشر می‌کند همین حکم را دارد در ۱۹ نوامبر ۲۰۱۱، رافق تقی با چاقو مورد سوء قصد قرار گرفت و ۲۳ نوامبر ۲۰۱۱ در بیمارستان مرکز کلنیکی باکو جان سپرد. خانم الوجا آتالی که از دوستان رافق تقی بود به مناسبت سالروز تولد رافق تقی در پنجم آگوست نوشته زیر را به رشته تحریر درآورده است لازم به یادآوری است که خانم الوجا آتالی مولف ده کتاب با مضامین ادبی،اجتماعی و سیاسی است. با تشکر بابک آزاد


پنجم آگوست سالروز تولد رافق تقی است من این نوشته را به این نویسنده قربانی جهالت تقدیم میکنم من پیشنهادمی کنم ١٩ نوامبر یعنی روزی که رافق تقی مورد سوء قصد واقع شد در آذربایجان روز مبارزه با نادانی اعلام شود من برای اولین بار در سال ٢٠١١ این پیشنهاد را با رسانه های گروهی در میان گذاشتم.

 

به نظر روانشنان بعضی از بیماران روانی (psychopath) دارای وجدان نیستند و هرگز به خاطر جنایتی که مرتکب شده اند احساس گناه نمی کنند اما من می دانم که تو بیمار روانی نیستی پیروی کورکورانه از دین، نیروی ادراک تو را مسموم نموده است و به این دلیل نمی توانی میان درست و نادست فرق بگذاری بعد از به قتل رسیدن رافق تقی دختر نوجوان او درنامه ای سرگشاده از تو این سئوال را کرد «من پدرم را خیلی دوست داشتم تو چرا پدر مرا کشتی؟» در واقع هرکسی که خبر قتل رافق تقی را می شنید همین سوال را تکرار می کرد برای چه او را کشتند؟ سرانجام کسی پیداشدکه به این سئوال مشخص جواب مشخص دهد آیت‌الله محمد جواد فاضل لنکرانی برای توجیه قتل رافق تقی گفت « قتل او برای رضایت خدا لازم بود» در ١٩ نوامبر سال ٢٠٠٦ میلادی مقاله ای از رافق تقی درروزنامه صنعت انتشار یافت در این مقاله، نشر خرافات با نام اسلام بصورت یکی از موانع اساسی بر سر راه پیشرفت در آذربایجان، ارزیابی شده بود. من نمیدانم چرا باید این نوشته خدا را آنقدر عصبانی کرده باشد که از ریختن خون رافق تقی خشنود شود؟ من دراینجا قاتل حزب اللهی رافق تقی را مخاطب قرارداده و می پرسم آیا تو خبر داری که در کشورهایی مثل ایران، عراق و افغانستان، پیروان مذهب شیعه و سنی بر علیه همدیگر دست به اعمال تروریستی می زنند و دهها تن از افراد بیگناه از جمله کودکان قربانی خشونت آنان می شود برای مثال مدتی قبل شبه نظامیان سنی اتوبوسی را در بغداد مجبور به توقف می نمایند و جوانانی را که شیعه بودند پیاده کرده و آنان را از نزدیک به ضرب گلوله به قتل می رسانند در حالیکه هر دو طرف به خدای یکتا و قرآن اعتقاد دارند و حضرت محمد را فرستاده خدا می دانند. دهها سال است درایرلند پیروان کاتولیکها و پروتستانها به خاطر پرنسیبهای دین مسیحیت همدیگر را می کشند در حالیکه هردو طرف به خدا و انجیل اعتقاد دارند و حضرت عیسی را فرستاده خدا می دانند من باز قاتل حزب اللهی رافق تقی را مخاطب قرار می دهم و می گویم تو اگر بوسیله گوگل درباره «پدوفیلی و کلیسا» جستجو کنی به اطلاعات زیادی درباره رسواییهای کلیسا دسترسی پیدا خواهی کرد و خواهی دید که چگونه بعضی از کشیشان در کلیسا که خانه خدا خوانده می شود به کودکان خردسال تجاوز جنسی کرده اند چون این اتفاقات درکشورهای آزاد دنیا مثل آمریکا روی داده است از اینرو مطبوعات توانسته اند اخبار این رسواییها را آزادانه منعکس نمایند اما درایران برای اینکه تقدس روحانیون حکومتی خدشه دار نشود رسواییهای آنان پرده پوشی می شود و فقط در شرایط استثنايی محاکمه روحانی خاطی در دادگاه ویژه روحانیت و در پشت درهای بسته صورت می پذیرد و افکارعمومی از چندو چون ماجرا بی خبر می ماند اگر رژیم ایران توانسته است رسواییهای روحانیون حکومتی را پرده پوشی کند اما هرگز نتوانسته است تجاوزات جنسی را در زندانهای ایران پره پوشی کند بارها زنان متاهل و دختران جوان توسط رسانه های گروهی غیر حکومتی ادعا کرده اند که درزندان مورد تجاوز بازجویان خود قرارگرفته اند راستی چرا روحانیون حکومتی مثل آیت الله لنکرانی در اینباره سکوت اختیار کرده اند آیا می توان از سکوت آنان این نتیجه را گرفت که خدای آنان از وقوع این جنایات هولناک ناخوشند نیست؟ من در سوم جولای سال ٢٠١١ برای آخرین بار رافق تقی را در شهر باکو ملاقات کردم مثل همیشه صمیمی و خوشرو بود گفتگوی ما حدوا یک ساعت طول کشید از او درباره مقاله ای که از او در روزنامه صنعت به چاپ رسیده و موجب شده است از طرف ایران تهدید به مرگ شود سئولاتی نمودم بلاخره این تهدیدات به کجا رسید؟ آیا هنوز هم این تهدیدات ادامه دارد ؟ او در جواب گفت برای من چگونه زیستن بسیار مهمتر است از چگونه مردن. این جواب برای من قانع کننده بود من دوباره قاتل حزب اللهی او را مخاطب قرارمی دهم و می گویم تو به خاطر رضایت خدا رافق تقی را کشتی من خیلی کنجکاوم هستم که خدای موردباور تو را بهتر بشناسم اما تو مثل رافق تقی آدم جسوری نیستی که با مخالف خود رو در رو بشینی نظرات خود را بازگو کنی و نظرات مخالف خود را بشنوی تو آدم بیچاره و ترسویی هستی که فقط میتوانی در پناه سیاهی شب از پشت سر به مخالف خودحمله کرده و او را بکشی و سپس فرارکرده خود را در قایم نمایی بنابراین من از زبان تو چیزی درباره خدای مورد باور تو نخواهم شنید اما تو از من می توانی درباره خدا بشنوی.

 

خدا کیست و یا چیست؟

 

برای شناخت خدا دو روش اساسی وجود دارد نگاه علمی و نگاه اسکولاستیک

 

١- در نگاه علمی جهان هستی از ماتریال تشکیل شده است و ماتریال را هم اتمها تشکیل می دهند و انرژی و حرکت هم باعث پیدایش اتمهامی شود در نگاه علمی وجود با رابطه علت و معلولی توجیه می شود برای مثال اگر بگوییم کره زمین را خدا آفریده است در اینجا این سئوال پیش می آیدخدا را چه کسی آفریده است علم به همه سئوالات نمی تواند پاسخ دهد بنابراین بین در نگاه علمی بین دانایی و نادانی خط قرمزی وجود دارد درجایی که علم برای سئوالی جواب ندارد باید گفته شود من نمیدانم البته اعتراف به ندانستن در رشد و ترقی انسان نقش پراهمیتی را ایفا می کند چون در ما انگیزه و کنجکاوی نیرومندی برای دانستن بوجود می آید برتراندراسل فیلسوف و ریاضیدان انگلیسی به سفارش یک مجله انگلیسی مقاله‌ای نوشت تحت عنوان آیا خدایی هست؟ این مقاله به خاطر افکار خیلی متفاوت و جسورانه چاپ نشد اما با گذشت زمان بارها نشر یافت در این مقاله به نظر منتقدین برتراندراسل می کوشد بگوید که نباید مرز بین دانستن و نداستن مخدوش شود اگر ما چیزی را نمی فهمیم ویانمی دانیم نبایداز گفتن نمی دانم خجالت بکشیم کسانی که با توسل به خرافات می کوشند به همه سئوالات پاسخ دهند به شهادت تجارب تاریخی باعث جنایات هولناکی شده اند راسل در مقاله‌ای خود چنین نوشت: «اگر من مدعی می‌شدم که در منظومه شمسی میان زمین و مریخ یک قوری چینی دور خورشید می‌گردد، هیچ کس قادر نبود مدّعای مرا رد کند، مشروط به آنکه حواسم می‌بود که در ادامه بگویم این قوری آنقدر کوچک است که حتی با قوی‌ترین تلسکوپ‌ها هم قابل رویت نیست. » راسل با آوردن این مثال می خواهد این نتیجه را بگیرد که بحث مربوط به وجود خدا هم به مثال گوری چینی او شباهت دارد باید توجه کرد بسیاری از دانشمندان عالم وجود را فقط باروشهای علمی تبیین می کنند و به ان دلیل نیز به وجودخدا اعتقاد ندارند عدم اعتقاد به وجود خدا به معنی آن نیست که آنان به هیچ چیزو هیچ کس ایمان ندارند آنان بجای خدا می توانند به عشق، انسانیت و یا خوبی ایمان نیرومندی داشته باشند.

 

٢- نگاه اسکولاستیک یک نوع روش دینی و فلسفی است که بر اساس تعالیم دین مسیحیت در قرون وسطی بوجود آمده است در نگاه اسکولاستیک برای اثبات وجود خدا بجای علم ، فرضیه ، ایمان و خیال کارپایه تحقیقات را تشکیل می دهد در نگاه اسکولاستیک چنین فرض می شود که خدای یکتا جهان هستی را آفریده است و او علت غایی است و خالقی ندارد اما موضوع به همین جا خاتمه نمی یابد بر اساس فرضیه وجود خدا دینهای مختلفی بوجود آمده اند هردینی برای ادره جامعه قواعد و قوانین به خصوصی دارد و همین امر باعث شده است در طول تاریخ جنگهای خونینی بین پیروان ادیان مختلف روی دهد و هنوز هم این تضادهای خونین همچنان ادامه دارد به این دلیل من به آزادی ادیان اعتقاد دارم به شرط آنکه پیروان ادیان مختلف نکوشند بر اساس باورهای خود روش خاصی از شیوه زندگی را به دیگران تحمیل کنند و اعتقاد دینی آنان امر شخصی آنان شمرده شود.

 

پس از به قتل رسیدن رافق تقی حزب اللهی های ایران در رسانه های حکومتی ایران به دلیل کشته شدن سلمان رشدی آذربایجان به همدیگر پیام تبریک فرستاده و ابراز شادمانی می کردند اما اکثریت مرم آذربایجان از قتل رافق تقی اندوهگین و متاسف بود خصوصا روشنفکران آذربایجانی قتل وی را حمله مستقیم به آزادی بیان می شمردند به این دلیل گروها و شخصیتهای بسیاری ترور رافق تقی را محکوم کردند واکنش مردم آذربایجان دردفاع از فرزند مظلوم خود به اندازه ای نیرومند بود که باعث شد حزب اللهی های ایران عقب نشینی کرده و نقش خود را درترور رافق تقی انکار نمایند این واقعه مرا به یاد آن گفته رافق تقی انداخت که مرتب می گفت نادانی نمی تواند به دانایی غلبه کند.

 

نوشته شده توسط الوجا آتالی

نوشته الوجا آتالی مترجم بابک آزاد